از اون جا که روح بنده بسیار لطیف و ملایم تشریف دارند این رو نوشتم تا بیشتر این ملایمت رو حس کنید!
_________
پری کوچک، در حالی که بال های پروانه شکلش را تکان می داد، دستانش را بر چشمانش مالید. چشمان آبی اش را که بر صورت رزگونه اش ی درخشید، به سوی خورشید گرداند.
او در ال طلوع بود، زیبا و باشکوه و نرو و نشاطی به پریان می بخشید که قابل وصف با کلمات نبود. پری به خورشید تعظیم کوتاهی کرد و با پاهای کوچکش، سطح گل را پیمود و از لبه ی آن پرواز کرد.
زیر پایش، دنیای مورچه های سیاه که با تلاششان، بینده را به این فکر می انداختند که شعبده بازند، دنیای کرم ها که با عجله از دست پرنده های غول آسا می گریختند، دنیای سوسک های جواهرنشان و براق، زیر پایش در جنب و جوش بود. سوسک ها، مورچه ها و کرم ها را پشت سر گذاشت تا به نقطه ای خلوت، نزدیک درختی تنومند و توخالی رسید. از سوراخی در تنه، وارد درخت شد. داخل درخت، همانند بیرون آن، در تکاپو و حرکت بود. پریان در این جا قصری زیبا ساخته شده از گلبرگ های رنگارنگ گل هاو شاخه های درخت داشتند، آن ها برای تأمین نور بیشتر، سوراخ هایی به ریزی یک شته در تنه درخت درست کرده بودند و با سلیقه ی بسیارشان، گلبرگ های صورتی و زرشکی را روی ن ها گذاشته بودند تا نور، به رنگ های مختلف در بیاید و شهر زیبایشان را، مسحورننده تر کند.
پری کوچک، به سمت کلبه ای ساخته شده از پوست انداخته شده ی جیرجیرک رفت تادوستش را ببیند. دوست او، خانم آنیا وود، با دستانی باز به اسقبالش شتافت. او را در آغوش گرفت و بوسه ای آبدار از گونه ی سرخش گرفت و با ادب و آهنگی زیبا گفت:«عزیزم! خوش اومدی! ایا میل داری کمی عصاره ی کاج بنوشی؟ و شاید هم عسل شیرین را ترجیح می دهی؟
پری کوچک ما در حالی که قدردانی در نگاهش مج م زد گفت:«ممنون. عسل را گواراتر می یابم.»
آنیا لبخندی زد و عسل را در پیاله ای چوبین و کوچک ریخت. سپس به تعریف از ملکه پرداخت:
- آه، پتونیای عزیزم! نمی داتی ملکه چقدر خانم معربان و شریفی است! بسیار شایسته و ظریف طبع است.
- پتونیا نیز موافقت می کرد:«بله، ایشان بسیار به ما پریان لطف دارند و حقیقت این است که تا کنون خانمی به مهربانی او ندیده ام، البته بجز شما.
- آه پتونیا! شما مبالغه می کنید. ملکه بسیار مهربان تر از حد تصور است و من، جز پری بیوه ای، چیزی نیستم.
- اختیار داری عزیزم! مبالغه دیگر چیست؟ به راستی شما مهربان و خوش رفتار هستید. من واقعاً در این مورد به شما غبطه می خورم.
با این حال عسلی که پتونیا می نوشید، بویی نظیر عصاره ی کاج را داشت.
صحبت به این ترتیب ادامه می یافت تا بالاخره الهه ی عظیم شب از راه برسد و خورشید را در بین بازوان تیره و سره ای رنگش به آغوش بکشد.
و زمانی که پتونیا به عجله به سمت گل خودش پرواز می کرد، حلزونی به حلزون دیگر می گفت:«ادوارد گرامی! تا کنون دقت کرده اید که ملکه ی پریان چقدر زیبا و آراسته است؟ زیبایی او در کلام نمی گنجد!
- بله هیلده عزیزتر از جانم! ایشان جداً ظریف و زیبا هستند.
با این حال، حلزونی که از کنار آن دو رد می شد پوزخندی زد و گفت:«آیا شما تاکنون با ملکه حرفی زده اید؟»
ادوارد و هیلده اعتنایی به حلزون نگذاشتند چرا که او، حلزونی از طبقات پایین حساب می شد اما او به صحبت ادامه داد:« همین را پیش بینی می کردم. در حقیقت حلزون ها در زندگی صدها اشتباه می کنند. ملکه هیچ کدام از این صفت ها را دارا نیست.»
ادوارد با خشم و تحقیر نگتاهی به او انداخت و گفت:«چطور جرئت می کنید همچو چیزی را به ملکه نسبت بدهید؟»
« به این گونه که من برادر ملکه هستم و او تنها یک حلزون کاهل و بدرفتار است.»
هیلده با تعجب گفت«پس یعنی ملکه یک حلزون است؟ اما چطور؟!»
و حلزون تازه از راه رسیده، برایشان توضیح می داد چطور خواهر کاهل و بدرفتارش به این مقام و مرتبه رسیده است او با چرب زبانی و فصاحت کلامش، دو حلزون را کاملاً متقاعد میساخت.
و اما کرم های شبتاب چه می گفتند؟
آنان با شک و تردید می گفتند ملکه نه بدرفتار است و نه چندان مهربان است و ظاهری معمولی دارد و از طبقه ی پریان است و نوری ندارد، با این حال قابل تحمل است. سپس با غرور به شرح شجره نامه ی کرم های شبتاب می پرداختند و در آخر، موجودی جز خود را شایسته ی حکومت نمی دانستند.
ما هنوز ملکه را ندیده ایم زیرا او در درختی تنومند و قصری زیبا، با خدمتکاران بسیار محصور شده است. بنابراین، ناگزیر به گفتن آنیم که قضاوت در مورد ملکه را به خواننده می سپاریم.
اینو به خاطر عشق و ایناش ننوشتم. فقط می خواستم حالت غم انگیز خودکشی و حسرت توش باشه.
لیلی، عشق من او همیشه می خندید و لب های سرخش با هر خنده دندان های سفید و صدفی اش را پدیدار می کردند. چشمان سیاه و درشتش درخششی از شوق داشتند و آه...ای کاش می دیدش. چطور صدای خنده ی دخترانه اش فضا را پر می کرد و همگان ا صدای آن، به یاد آوزهای بلبل می افتادند. لیلی من، در چشمانش همیشه هوشمندی جلوه می کرد پیشانی محدبش که با موهای سیاه و براق هر چند لحظه یکبار پوشانده می شد، گویی خبر از تفکر و عقل بسیارش می داد. چه رفتار شیرینی داشت، چه وقاری. با همه می گفت و م خندید اما هیچ گاه دوستانش را نرات نمی کرد، هیچ قت حرفی که مناسب نباشد بر زبان نمی راند و البته حتی اگر می راند هم، دلنشین تر از سکوت بود. با او بودن جداً شگفت انگیز بود. بعد از آن یکسلی که با هم سپری کرده بودیم، کاملا می دانستم که هیچ گاه صحبت هایمان به انتها نمی رسد و همیشه چیزی برای صحبت کردن وجود داشت. شاید بعضی مردم فکر کنند سخن یک فرد متفکر همیشه پیچیده و برجسته به شمار می آید اما این طور نیست. در واقع او با حرف های عادی اش بیشتر از آن چه که می توانست حرف هایی، راجع به فلسفه و متافیزیک یا هر علم دیگر، بر من تأثیر بگذارند. چرا که خیلی سریع هم عقیده بودنمان را فهمیده بودیم. نیازی به صحبت در مورد این که نظر او در مورد فلان نظریه چطور است و امثال این ها نبود. گفتگو در مورد پرنده ای که بالای سرمان جیک جیک می کرد، یا این که فلان همسایه چکار می کند، لذت بخش ترین گفتگوهای زندگی ام بود، البته وقتی طرف مقابلم او بود.
خدایا، این مورمور و خارش چیست که برگونه ام فرود می آید...چه گرم است و مرطوب...به گمانم اشک باشد. اشک...بله باید اشک ریخت. برای او، برای خودم. چه شد که به این جا رسیدم؟ او رفت، بله، روح خارق العاده و لطیفش جهان را ترک گفت. یعنی حالا کجا بود؟ به طبیعت پیوسته بود؟ منتظر روز قیامت بود؟ یا شاید هم برای همیشه رفته بود. چون ستاره ی که یک لحظه می درخشد و لحظه ی بعد می میرد. یعنی نابود شده بود؟ روشن است که بدنش از بین می رفت، البته اصلاً نمی خواهم فکر کنم که خوراک کرم ها می شود و درختان برای رشد از او تغذیه می کنند! و پوست سفید و شادابش به سردی و تیرگی می گراید تا این که چاک بردارد و گوشت مرده و فاسد شده ای پدیدار شود. این تصورات حالم را به هم می زنند با این حال نمی توانم بهشان فکر نکنم. ان هوش و درایتش، کجا می رود؟ شاید با بدن مرده اش، آن نیز بپوسد. دنیا دیگر شخصی چون او به خود نخواهد دید. و طبیعت چه قدر هنرمندانه او را شکل داده بود...چطور می توانست همچنین اثر ظریف و خیره کننده ی را نابود کند؟ چطور دلش می آمد؟ بدون او، زندگی برایم ممکن نیست. نه، واقعاً ممکن نیست. وقتی او به آن شکل دردناک، با یک تکه سنگ بزرگ که بر رویش افتاد مرد، دیوانه شدم، می توانم کاملاً به یاد آورم که نگاه خیره ام به دوردست هایی که نمی دیدم ثابت است و به هیچ فکر می کنم. چرا که وقتی او نبود، تنها خلإ بود که می ماند. نزدیک است که با این خلا، بدون اکسیژن، خفه شوم. زندگی سنگین است و بیش از حد بر شانه هایم فشار می آورد. تحملش به قدری دشوار است که ترجیح می دهم بمیرم. به اطراف نگاه م کنم. خانه ام با اثاثیه ای که با نور افقی خورشید غروب، رشن شده اند، آرام آرام با افول آن رنگ می بازند و به قعر سیاهی فرو می روند. گل هایی که چند وقت پیش برایم آورده بودند، حالا خشک و تیره شده اند. چند وقت بود که این جا نشسته بودم؟ یک ماه؟ یک هفته؟ یک روز؟ و شاید هم قرن ها. البته حالا دیگر زمان معنی ای ندارد. از جایم بلند می شوم و به طرف آشپزخانه میروم. روی یخچال، یادداشتی چسبانده شده است که بر روی ان نوشته شده: چند تا غذای آمده گرفتم، هر وقت گشته ت شد می تونی اونو گرم کنی و بخوری. نرگس
نرگس، کوچولوی نازنین، الا دیر بزرگ شده بود و الطافش را نثارم می کرد. کاش هیچ وقت نفهمد که دقیقاً برادرش با چه حالی و چهفکری مرده است. دشوار و دردآور است که تصور کنم او هم همان چیزهایی را که من تجربه کرده ام تجربه کند. کاش هیچ وقت حس مرا نداشته باشد. برای رهایی از این احساس بی رحمانه ای که گلویم را می فشارد، لازم است که بمیرم. وسیله ی لازم برای مرگم؟ تنها ی چاقو نیاز دارم تا رگم را ببرم. خیلی ساده تر از آن چه بقیه فکر می کنند است. بله، چاقو را برداشتم و وقتی ک دستشویی، نشسته بود آن را در ساعدم، جایی که رگم باید می بود فرو بردم. با وجود این که اصولاً ترسی از درد نداشتم، قیافه ام با حس سوزش آن در هم رفت و آهی کشیدم. خون را می دیدم که چون جویباری، از سوراخی سرخ رنگ روان ود و بر کف سفید و صیقلی دستشویی، گسترده می شد. کم کم احساس ضعف و گیجی جای حس دردناک و کشنده ی قبل را گرفت. با خرسندی به خون سرخ خیره شدم.خون انگار همه جا را فرا می گرفت، دنیا را از پشت پرده ای سرخ می دیدم. تصاویر به سمت یکدیگر می رفتند. موزاییکی که سی سانت با یک موزائیک دیگر فاصله داشت، مواییک را در آغوش می گرفت. شیر اب به سمت حوله ها متمال می شد و سطح پرزدار حوله را نوازش می کرد. خون بر نور سفید پنجره منطیق ی شد و گلدان گل رز خشکیده و آبی رنگی در هوا معلق می شد و بعد، حضورش را حس کردم و به آغوش سیاه و گرمش پریدم.
بعضی وقت ها آدم از فکر کردن لذت می بره اما بعضی وقت ها فکر مثل یه خون آشامی چیزی گردنت رو می چسبه و دیگه ول نمی کنه. تا الا شده فکر کنین همه چیز پوچه؟ قبلا ها فکر می کردم پوچ گراها خیلی عجیب و احمقن که زندگی رو پوچ می بینن اما الان می فهمم نه...اتفاقا خیلی هم جالب می بیننش. البته می دونم که «خوب» نیست که زندگی رو ادم پوچ ببینه و الان هم من پوچ نمی بینم فقط یه سوالی این جا هست. اگه پوچ نبینه مثلا چه اتفاق بزرگی می خواد بیفته؟ اگه پوچ نبینه می تونه تو زندگیش هدف داشته باشه. هدف برای چی؟ که چی بشه؟ چه چیزی عایدش میشه؟
شاید بهتر بود بمیره. بله...بمیره. چرا نمیره؟ زنده بمونه که چی بشه؟ تو فیلم دوهزار و دوازده یه صحنه ای از فیلم هست که توش هزار نفر آدم برای رسیدن به راه نجات همدیگه رو هل می دن. همه می خوان زنده بمونن. اما من واقعا مطمئن نیستم که اگه اون جا بودم می خواستم زنده بمونم. البته میل هر موجود زنده ایه که زنده بمونه. اما خب...به بهای چی؟ مگه مرگ به خوبی زندگی نیست؟ نه؟ آها، پس نه
خب...یه مقدار شصت سال اینا طولانی نیست برای زنده موندن؟ دوست دارم بدونم بعد از مرگ چی میشه. البته نه این که آرزوی مرگ کنم! فقط این که...بیخیال!
همگی زندگی خوبی داشته باشید.
آقای پیشرو با حالت موقر همیشگیاش روی صندلی مدیریت نشست و حرفش را ادامه داد: «آقای اسماعیل زاده، بارها بهتون گفته م که با بخاطر کم کاریتون شغلتون رو از دست می دید! جای هیچ نوع بخششی وجود نداره. شما به منافع شرکت آسیب وارد می کنید! فکر می کردم متوجه شدید.» نگاه غمگین و التماسآمیزی را به او انداختم و به دنبال ذره ای انعطاف در او گشتم. چهره ی سختش خیلی سریع ناامیدم کرد. «بنابراین چاره ای جز اخراج شما نیست.»
دیگر داشت عصبانی ام می کرد! مگر من چه کار کرده بودم؟ تنها چند روزی تاخیر داشتم و هیچ وقت مرخصی غیرضروری نگرفته بودم! گیرم که گرفته بودم، مدیر به چه جرئتی من را که داشتم به شرکت عادت می کردم و کم کم به راه می افتادم را دور می ریخت؟ لعنت به هر چه شرکت است! همه شان عین هم اند. وقتی نیازت دارند تو را با روی خوش می پذیرند اما وقتی نیازت ندارند... مثل زباله ای که مکان را کثیف کند تو را دور می ریزند تا به اصطلاح به تو فهمانده باشند انسانیت یعنی منظم و قانونمند بودن! سنگینی نگاه سخت و بی رحمش را حس می کردم. نمی توانستم چیزی بگویم بنابراین مثل همیشه وجودم بیهوده و عبث بود. به ناچار، با سری به زیر افتاده و ناسزاهایی که در ذهنم می چرخیدند با او به ظاهر موافقت کردم و در را باز کردم و چنان محکم بستم که آبدارچی با سینی چای در دستش از جا پرید و مقداری از چای از لیوان سرازیر شد. با لذت و اشتیاق به صدای در گوش دادم. حداقل فرسوده شدن زودتر در ثابت می کرد من وجود داشته و چندان هم بی مصرف نبوده ام. با تلاش بسیار، سعی کردم غمگین بودن و ضایع شدنم را در صورتم بروز ندهم. هرچند به گمانم، آبدارچی چای به دست کاملا ماجرا را فهمیده و در حال لبخند زدن بود. به چای درون فنجان نگاهی انداختم. با آن غلظتش بیشتر به خون شبیه بود. خون من و افراد دیگری که توسط دهان کثیف مدیران خورده می شد... البته نه! مدیرها هم راست می گفتند...شاید من کوتاهی کرده بودم... این طور نبود؟ اما سزای این کوتاهی اخراج نبود! این ها فقط می خواستن کارمند دیگر و آشناتری را به جای من بیاورند و کوتاهی را بهانه می کردند.
حالا چطور پول خورد و خوراک خودم و مادر پیرم را بدهم؟ مادر عزیزم...او هم با ستم های این ظالمان حق خور پیر و فرسوده شد! پیرش کردند! آن قدر وادارش کردند برایشان کار کند که آخرسر آلزایمر گرفت و پای چپش هم از شدت درد نمی توانست تکان بخورد. دوست داشتم طغیان این حس عجیب، نفرت را در درونم خفه کنم. به ناچار به رؤیاپردازی و خوش بینی پرداختم، به این امید که به این وسیله لجنزارهای متعفن زندگی را فراموش کنم. به خودم می گفتم: مدیرها هم حق دارند...آن ها هم باید پولی به دست بیاورند...فکر نکن کار نمی کنند، شاید حتی مدیریت سخت تر از کارمندی شرکت باشد...تقصیر خودت بود! نباید این قدر به کارت بی اعتنا می شدی... «بس کن! من که بیکار و بیعار نبودم که! خیر سرم آن موقع داشتم به مادر کمک می کردم! می دانی که بعضی اوقات فریادهای هراسناک عجیبی می زند، لازم بود آرامش کنم...» نور خورشید برای لحظه ای رشته ی افکارم را پاره کرد و چشمم را خیره ی خود کرد. آن چنان درخشان بود که محال بود کسی به آن نگاه کند و بی توجه از کنارش بگذرد. خورشید من...آن فقط خورشید من بود...همراه و مونسم و تسیکین دهنده ام... دیوارهای شرکت نمی گذاشتند نور خورشید به کثافتکاری های مالی شان بتابد! آن ها آفتاب را هم از بنی بشر متنفر می کردند... سپس با قدم های سنگین و غم ناکم راه خانه را پیش گرفتم. اما بعد راهم را به طرف دکه ی روزنامه فروشی کج کردم... «و آه...داشتم برایت چه می گفتم؟ یادم آمد! می بینی که حق با من است! این ها در تعفن غوطه ورند! ضروری و غیرضروری سرشان نمی شود.»
او ساکت ماند...انگار حرفی برای گفتن نداشت، ببین چه کار کرده اند که وجدانم هم با من موافق است! وقتی در زیر نور آفتاب قدم می زدم اشتیاقی در درونم شعله می کشید.تمایل بی انتهایی به انتقام. می خواستم تمام مدیران را سر به نیست کنم و تمام آدارچی ها را درون سماورهای خودشان بیندازم و به صدای غلغل آب گوش کنم و با فکر این که آیبدارچی در حال سوختن و تلا برای فریاد کردن است، اما صدایی از دهانش بیرون نمی آید از شور قهقهه سر دهم.عجب صدای خوشایندی می بود و مطمئنا پایانی بسیار عالی برای آبدارچیانی که جرئت اهانت و تمسخر من را می کردند. بروند بمیرند! همه شان لنگه ی هم اند! موذی و نفرت انگیز و فاسد! یکی نیست بهشان بگوید: مرد! فکر بقیه را هم بکن! تو که ماندنی نیستی! تنها انسان ممکن که نیستی! اصلا کی گفته است این ها مسلمان اند؟ این ها که به زشتی تمام کار می کنند و به انواع و اقسام گناهان آلوده اند... کاش دشنه ای داشتم و آن را در قلب کرم خورده و فاسد یکی از این بی عاطفه های حرامزاده فرو می کردم! این ها حتی لیاقت این که آدم صدایشان کنند ندارند. آن ها...آنها...همان بهتر است که زبانم را بیش از این به دشنام آلوده نکنم... شایستگی دشنام را هم ندارند! با نزدیک شدن به دکه قدم هایم را کند کردم. خم شدم و روزنامه ای را از زیر سنگی که نگهش می داشت بیرون کشیدم که رویش بزرگ نوشته بودند:همشهری دست در جیب شلوارم کردم و مقداری پول بیرون کشیدم و با نگاه به چشمان فروشنده، پول را به او دادم. پسر هجده ساله ای بود و در نگاهش بی تفاوتی موج می زد. نمی دانم چه در نگاهم بود که با حرکتی ناگهانی عقب رفت و با ترس و احترام نگاهم کرد. از این که همچنین تاثیری رویش گذاشته بودم خوشم آمده بود. هر چند نمی فهمیدم واقعا چرا. وقتی پشتم را به دکه کردم آه آسوده اش را شنیدم حیرت کردم. نکند قیافه ام آشفته بود؟ کنار یکی از ماشین هایی که آینه اش در آفتاب چشم را کور می کرد ایستادم و خم شدم تا خودم را در آینه بغلش نگاه کنم. موهایم به لطف ژن پدر مرده ام، مجعد و دست نخورده مانده بودند پوستم هم رنگ غیرطبیعی ای نداشت. اما وقتی به چشم هایم رسیدم، جا خوردم. چشم هایم حالت عجیبی به خود گرفته بودند. جای خالی چیزی در آن حس می شد و از چیزی اشباع شده بود که نمی دانستم چیست. با این که این مسئله سخت تعجبم را برانگیخته بود خیلی سریع با به یادآوردن روزنامه فراموشش کردم و به صفحه ی نیازمندی ها خیره شدم. اسم کارها....
این کارها به درد من نمی خوردند. من تنها در کارهای اداری استعداد داشتم. اگرچه تا همین چندماه اخیر از این استعداد که بالاخره در من آشکار شده بود به خود می بالیدم، حالا کاملا بی ارزش به نظرم می آمد. یک موقعی بود که دست فروشی می کردم. البته وقتی تنها خاله و فامیلم، فهمید به شدت توبیخم کرد. شغل بدی نبود فقط خفت بار بود که بازهم به خورده شدن حقت در سودجویی افراد دیگر می ارزید. وارد تاکسی ای شدم و برای اطمینان خاطر با دستم به جستجوی کیف پول در جیب پرداختم. با لمس آن و اسکناسی که از لبه اش بیرون زده بود مطمئن شدم به قدر کافی پول دارم. نمی فهمم چرا من نمی توانم شغل خوبی برای خودم دست و پا کنم...آیا این قانون است که همیشه قوی ترها فاسد ترین ها اند و ضعیف هایی مثل من که حرف حق می زنند باید بیچارگی بکشند؟ انتخاب طبیعی که ثابتشده است...اما کی ضعیف است و کی قوی؟ آرام آرام و بی دغدغه ی پول تاکسی در سیاهی افکارم غرق شدم. شکل مبهم آپارتمان ها و ساختمان هایی را که به هیچ وجه شبیه ساختمان های سرزمین آفتابی آرمانشهر نبودند می دیدم. رنگ های چرکین و تیره ی آن ها در هم ترکب می شدند و بر تاریکی خیالهایم می افزودند. خیال نبود...کابوس لذت بخشی از انتقام بود... در درخشش پرتوهای سیاه، در شرکت، قدم می زدم...هیچ نگرانی یا اندوهی نداشتم و با قدم هایی باثبات و مصمم به سمت دفتر معاون مدیر می رفتم.
حتم داشتم آقای مظفری، همان معاون خپل و کوتاه قد، در اخراج من دست داشته است. حتما به روشی قانع شده بود که من برای ادامه ی کار مناسب نیستم. مسلما حقش بود که به خاطر این کار، تنبیه شود... نور کدر چراغ ها، راهرو را روشن می کردند. سایه ها را می دیدم که در اطرافم شناور بودند و با ظرافت، دست در دست نور میرقصیدند. بی اختیار لبخندی زدم و دستم را به دنبال چیزی روی کمربندم کشیدم...دسته ای محکم اما نرم در بین انگشتانم جای گرفت. سردی اش باعث شد به خود بلرزم اما بعد دستم را دورش حلقه کردم تا شاید دستم کمی از سردی چاقو بکاهد. نوک انگشتانم بی حس شده بودند و همچنان چاقو را می فشردند و تلاش می کردند با گرمای باطیشان دسته را گرم کنند. فشرده شدن دستم به چاقو چیزی را در ذهنم وادار به درخشیدن کرد. افسوس که آن جرقه بسیار زودگذر بود و ذهنم با دستان جستجوگرش، کورکورانه به دنبال جرقه می گشت، شاید که بتواند آن را دوباره پیدا کند. دیگر انگشتانم، سردی دسته ی چاقو را حس نمی کردند. نه تنها نتوانسته بودند آن را گرم کنند بلکه خودشان هم از سردی آن کرخ شده بودند. در نزدیکی اتاق آقای مظفری متوقف شدم. در را به آرامی هل دادم و با چشمانم تاریکی را جستجو کردم. شکل تیره و بزرگی را در پشت میز تشخیص دادم. با قدم هایی آهسته و گوش به زنگ به سمت میز رفتم و بعد وزنم را روی میز انداختم و برگرداندمش. با دیدن شکل خپل و تیره ای که مثل بید می لرزید قهقهه ای زدم. آقای مظفری در مقابل من چقدر ضعیف بود و آسیب پذیر بود... به سردی یخ و با رضایت گفتم: اوه اقای مظفری! شما این جایید؟چقدر دنبالتان می گشتم! می خواستم ازتون بخوام باز هم حق مردم رو بخورید. از این به بعد من آبدارچی شمائم. خوشحل نیستید؟ چقدر صدای آن اقو به دست دیوانه برایم غیرآشنا بود. نمی توانستم این را که ما یکی هستی بپذیرم...من هیچ وقت با همچنین حرف هایی که از سادیسم سرشار بودند مخاطب را نمی آزردم. اما شاید آقای مظفری سزاوار همچنین چیزی بود. «از این به بند فنجون هایی از همون نوشیدنی خوشمزه که خیلی دوستش دارید، خون و دسترنج بقیه، براتون میارم. مسلما کارم بهتر از اون آبدارچی احمقه. نه؟» وقتی جوابی از او نشنیدم کنجکاوی در درونم به تکاپو افتاد و از من خواست او را برگردانم تا چهره اش را ببینم. اما به نظرم وقت کشی بود. مطمئنا آن هیکل چاق متعلق به مظفری بود. چاقو را بالا بردم و آن را بر پیکر لرزان او فرو کردم. خون به اطراف پاشید، به طوری که گرمی و خیسی آن را روی صورتم حس کردم. بی آن که زحمت دست کشیدن به چهره ام را به خودم بدهم با شادی به خون نگاه کردم.
این اولین شکار من بود و با موفقیت از پسش برآمده بودم. چه پیروزی شیرینی! اما بعد صدای خرخری را شنیدم. نمی ترسیدم و احتمال می دادم این ها همه بخاطر ریه ی خون آلود اوباشد که در لحظات آخر زندگی اش برای بیرون ریختن آن ها سرفه و خرخر می کند. دستم را روی شانه اش گذاشتم و برگرداندمش. بعد فقط صدای جیغ بود. صدای جیغ های من. موجودی از شب تیره تر و از قتل نفرت انگیز تر چشمان مرکبش را در چشم های من گره زده بود. و من خیلی سریع مبهوتش شدم. مثل حشره ای که با نور ذره بین کور و بی حرکت شود. پاهای سیاهش مرا بی حرکت نگاه داشته بودند و نوک شاخک هایش بدنم را مور مور می کردند. و من در بین هزاران شکل درون چشم هایش سقوط می کردم. همه جا تصویرهایی از من بود. در چشم کوچکی، من بودم که لبخند می زدم و چشمان مهربانم پلک می زدند. در چشم دیگری من بودم که ناراحت وغمگین بودم، در دیگری و دیگری من موذی، افسرده، آرام و ملایم، خشمگین و صدها تصویر دیگر بودم. اما در راس همه ی این ها تصویر فعلی من قرار داشت و چنان تغییر یافته بود که نتوانستم خودم را بشناسم. پای چشم هایم سیاه و لب هایم به رنگ آبی در آمده بودند. سفیدی مردگان در چهره ام دیده می شد و موهایم آشفته و مانند طناب هایی محکم بر سرم افتاده بودند. گویی با آن پیچ هایشان نمی گذاشتند فکر کنم. و چشمانم... از توصیف دقیقشان عاجزم. تنها می توانم بگویم جنگ طلب ترین، بی رحم ترین و متنفرترین چشم هایی بود که در تمام عمرم دیده بودم. چطور می توانستم باور کنم مدت ها با همین چشمان به اطرافم نگاه کرده ام؟ همچنین چشمانی از چشمان سودجویان بدتر بودند چرا که انسانیت در آن مرده بود. اما در چشم های دیگران زیر خروارها گرد و غبار هم می شد انسانیت را پیدا کرد. صدایی جیغوار از دهان جانور، که نمی دانم از کجا پیدایش شده بود برخاست: قاتل! قاتل! انعکاس صدا در ذهنم مغزم را ذوب می کرد. گوش هایم را گرفتم و دندان هایم را بر هم فشردم تا از صدا فرار کنم اما حتی در ذهنم هم تکرار می شد. صدها صدای قاتل قاتل گویان. خواستم چشم هایم را هم از ترس آن چشمان مرکب ببندم. ترجیح می دادم کور باشم تا همچنین تصویری را ببینم. اما جسمی کوچک و سبک در جلوی چشمانم پرواز می کرد. شاپرک کوچک و ظریفی که با آن محیط و حتی با من بیگانه بود اما هیچ در بندش نبود. بال های مخلی اش که در نرمی و لطافت نظیر نداشتند بر هم می خوردند و نسیمی کوچک را به وجود می آوردند. نسیمی که از درک آن شرم داشتم و فکر می کردم جرمی مرتکب شده ام. قلبم چنان سنگین شده بود که در مقابل سبکی شاپرک زمخت به نظر می آمد. شاپرک کوچکترین اعتنایی به هیبت تیره نکرد. عوضش آرام روی بازویم نشست که با پای جانور به زمین میخکوب شده بود. ناگهان سلطان کابوس ها، عقب رفت و بدنم آزاد شد. اما حرکتی نکردم. چنان مجذوب شاپرک شده بودم که بلند شدن برایم ممکن نبود. بال های کوچکش را اندکی تکان داد و پرواز کرد. از رفتنش سخت لرزیدم. اگر او نبود جانور دوباره به من حمله می کرد. به نوری که از بدن نازک شاپرک رد می شد نگاه کرد. او با نور مهتاب یکی شد و چنان با قاطعیت به پرواز ادامه داد که آدمی از خود ناامید می شد. صدای بوقی آمد که مطمئنا به رویایم تعلق نداشت. تکان شدیدی خوردم و از خلسه بیرون آمدم. آفتاب پرنورتر و گرم تر از قبل می تابید و وجودم را روشن می کرد. به خاطر این که به سیاه عادت کرده بودم اطراف را کمی سفیدتر از قبل می دیدم. پلک هایم را بر هم فشردم و مشتاقانه افتاب را از نظر گذراندم. چه نور دل پذیری بود. امیدبخش و شفاف. چنان که نفرت را به باد فراموشی سپردم و در صفای نور غرق شدم. تصویر شاپرک و مهتاب در ذهنم شکل گرفت. حالا من و او به هم شبیه تر بودیم . یادم نمی رود که او هدفش را رها نکرد. او در تاریکی ها به دنبال خفاشی که از خانواده ش تغذیه می کرد نگشت. تنها در نور پرواز کرد و با نور قدرت یافت. مطمئن نیستم، اما فکر می کنم آن چیزی که در چشم های حشره مانند سیاهش دیدم وحشت یا ناامیدی نبود، حتی انتقام جویی هم نبود. سراسر چشمان مشکی و براقش تدبیر و اراده بود.آخ!چه دارم می گویم؟ شاید دیوانه شده ام. ولی می توانم قسم بخورم که چشمانش چشمان ساده و بیخیال یک شاپرک عادی نبود. به نظرم...چشم هایش وعده می دادند. وعده ی فرداهای بهتر اما نه لزوما نزدیک...
صدایی در ذهنم پیچید: اما این مال تو نیست. حق نداری که...
می دونم...می دونم...اما فعلا صاحبش نیازش نداره. بنابراین مال خودمه.
اما...
ساکت!
چاقو را بی آن که با دقت برسی اش کنم در لباسم سراندم و سرعت به قدم هایم دادم. دیدن چاقو روی قفسه ی کتابخانه انتظارم را می کشید!
.............................................
چند قدمی خانه بودم اما دیگر سریع قدم برنمی داشتم. صدای خرد شدن برگ های پاییزی و نرمی آن ها زیر کفش هایم، حس خوبی بهم می دادند. با برداشتن چاقو آدرنالین در بدنم ترشح شده بود و حالا آرام آرام اثرش از بین می رفت.
با توجه به این که خورشید دیگر داشت زاویه چهل و پنج درجه درست می کرد. حدس زدم ساعت نه شده باشد. مکان خورشید از اصلی ترین چیزهای است که باید در زندگی آموخت. چون من هیچ وقت با خودم ساعت به همراه ندارم و گاهی اوقات به دانستن زمان نیاز پیدا می کنم. موقعیت هایی که مثل همین حالا هم مهم و اضطراری اند.
در حالی که سعی می کردم کفش هایم بر سنگ راه پله صدا نکند پله ها را بالا رفتم. متاسفانه کفش از آن کفش هایی بود که اصلا به درد سریع دویدن نمی خورد. انگار سال ها برایم طول کشید تا بالاخره نفس نفس زنان به طبقه ی خودمان برسم.
صدای نفس ها و ضربان قلبم در گوشم صدا می کردند.سپس، با احتیاط به طرف در خانه رفتم. می ترسیدم اهل خانه صدای نفس هایم را بشنوند! دستم را بلند کردم، روی دستگیره گذاشتم و آهسته فشار دادم. با دقت به دستگیره نگاه می کردم تا مبادا صدای بلندی دهد. نمی دانم چرا، اما حس مجرمی فراری را داشتم. انگار که پلیس و سگ های تازیشان به طرف بدوند و من در تقلای یافتن راه فراری باشم. حتی می توانستم صدای پارس و نفس های تند و خشن سگ ها را بشنوم و صدای شاخه های درختی که زیر پایشان خرد می شد و در آخر این من بودم که زیرشان له و دریده می شدم... و در باز شد.
اوا! ترسوندیم!
من هم با دیدن ناگهانی خواهرم عقب پریده بودم! چشمانش از حالت گرد و متعجب دوباره عادی شد و لبخندی زد. صبحانه نخوردی؟ به خودم آمدم و آرام گفتم: من؟ نه! الان می خورم...مامان اینا کجان؟
در همین حال از شر کفش هایم خلاص شدم.
دینا جرعه ی چایشرا سر کشید و گفت: هنوز خوابن. فقط جنابعالی خیلی سحر خیزی!
از روی صندلی آشپزخانه بلند شد و لیوانش را به طرف ظرفشویی برد.
نمی خوای صبحانه بخوری؟ اون ژاکتتم در بیار. هر وقت می بینمش گرمم میشه.
موافقت کردم و به سمت اتاقم رفتم. فرش قرمز زیر پایم با آن طرحهی آبی- طلایی به سرعت عبور می کرد. انگار که از تونل زمان بگذرم و رنگ ها در هم بیامزند و کشیده شوند و شکل های محو آهو ها را می دیدم که شیر ه، طلایی و قدرتمند، به دنبالشان می دویدند تا دندان هایشان را بر بدن قهوه ای و نرمش فرو کنند. و بعد خون، سرخ و غم انگیز، از زخم ها بیرون می زد و آهو ناله هایی دردمند می کرد. بعد سکوت و صدای قرچ قرچ... آن تصویر را نمی خواستم. عوضش کردم تا هد هد را با آن تاج زرین و شیرینی بیانش ببینم. و برگرداندن باوقار سرش. و وقتی بین گل های اطلسی راه می رفت، و عجب راه رفتنی بود. با پاهای سیاه و نازکش چنان با وقار راه می رفت که آدم از حرص می خواست بکشدش!
رنگ های جادویی و روشن ناپدید شدند. در اتاقم را باز کردم، تخته شاسی و ژاکتم را روی تخت انداختم و برای بار هزارمین بار با بدبینی اتاقم را برانداز کردم. اتاق من، بدترین اتاق خانه بود. البته نور پنجره ای که از نزدیک سقف می زد جالب بود و چشم را به خود خیره می کرد، چرا که نور اطراف را تاریک نشان می داد و باعث می شد چشم بیشتر مشتاق دیدن نور باشد تا کتابخانه ی بیچاره ی من. نور تا حدی هم شبیه به نور سیاهچال ها داشت. حتی شبیه نور سیاهچالی بود که میناتور حبس شد تا مینوس و مردم از این هیولا، در امان بمانند. هر وقت وارد اتاق می شدم و این نور، در عصر ها و صبح ها به راه بود، اطراف و زمان را فراموش می کردم. نوعی نور روحانی، اما خالی و کهنه بود. بازتاب همچین نوری بر جسم فلزی خیلی باشکوه بود. اگر یک زره در موزه ای با این روش پربازدید می شد هیچ تعجب نمی کردم. نور اسرار آمیز بر فلز می تابید و زره، با ولع و غرور برق حریصی می زد. ناگهان یاد چاقو افتادم. چطور شد که به این زودی فراموشش کردم؟
از جیب ژاکتم در آوردمش و در نور آن را بالا گرفتم. نور بر تیغه ی چاقو می خندید و بازتاب نور از دسته ی کنده کاری شده اش، دیوار ها را در نقش ها غرق می کرد. یک لحظه دیگر بیرون اتاق را از یاد بردم. رقص گرد و خاک ها در نور، به شکلی که انگار گردی جادویی در هوا پخش می شد، برق شیرین و روشن چاقو و سیاهچال روشن و بی غم من، همه مثل یک رویا بودند. آن جا فقط من، چاقو و سیاهچال بودیم و نوری که باریکه هایش در سیاهچال وارد می شد و باعث می شد همه چیز را فراموش کنم. حتی در آن جا هم نور مرا به جای دیگری می برد. کارش این بود که در زمان ها و مکان ها سفر کند و همیشه یک تصویر را داشته باشد.
صدای شکستن چیزی مرا به واقعیت پرتاب کرد. چاقو را روی تخت انداختم و بیرون رفت. تکته های شکسته ی شیشه نشان می داد دینا این بار هم دسته گل به آب داده است. راهم را از بین شیشه خرده ها که تا در اتاقم آمده بودند باز کردم. دینا که داشت شیشه های بزرگ تر را جمع می کرد سرش را بلند کرد. با دیدن من گفت: برو این جا خطرناکه.
توجهی به حرفش نکردم و شروع به جمع کردن شیشه های بزرگ کردم. او با عصبانیت گفت: خودم جمعشون می کنم. وقتی برداشتمشون، بیا صبحانتو بخور.
اون طوری خیلی طول می کشه. کمک می کنم تا سریع تر جمع بشه.
او آهی کشید و بعد گفت: باشه. هر طور خود خواهی.
نمی دانم مشکل دینا و عمه هایم چیست که هیچ کدام، هیج وقت، از کمک استقبال نمی کنند. حتی اگر واقعا به لطف کسی دیگر نیاز داشته باشند هم حاضر نمی شوند غرورشان را زیر پا گذاشته و کمک را بپذیرند. صدای آشنای مادرم را شنیدم که خواب آلوده گفت: چی شده؟
انگار دینا خیال جواب دادن نداشت. بنابراین خودم پیش دستی کردم و گفتم: چیزی نشده. فقط انگار ظرف ترشی خوری ای که خاله داده بود شکسته.
دینا حرفم را ادامه داد: تو بخواب مامان. بعدا که جمع شد بیاید صبحونه تون رو بخورید.
دینا بلند قد بود و هیکل ورزشکاری داشت و چشمان پخته اش نشانگر تمرین های بی وقفه ی بسکتبال بودند. دینا تازه هفده سالش بود اما چندان به دنبال چیزهایی که معمولا دخترها در این سن دنبالش اند نمی گشت. ده سال از عمرش را بسکتبال بازی کرده بود اما درست برای مسابقات پارسال، پایش با یک تصادف احمقانه شکست. تصادف واقعا احمقانه بود. ماشین با سرعت خیلی کمی داشت از خیابان رد می شد و اصلا ممکن به نظر نمی آمد که به دینا برخورد کند. اما یکدفعه سرعتش زیاد شد و وقتی دینا حواسش کاملا منعطف به من بود که با یک کیک و یک سیگار در دستم کنار دکه روزنامه فروشی ایستاده بودم ماشین به پاهایش برخورد کرد. و قدری دور تر از ماشین افتاد و راننده در رفت. به همین راحتی دینا را از دادن مسابقه و شاید گرفتن مدالی که خیلی آرزویش را داشت محروم کرد. حالا فهمیده است می خواهد برود دنبال پزشکی. از دم و دستگاه پزشک معالجش خوشش آمده بود و خودش اقرار می کرد که مسبب تصادف باعث شده است او علاقه مندی اصلی اش را پیدا کند!
سیاوش ناگهان گفت: هی! کجا هستی؟ دو ساعت است داری یک نقاشی را لفت می دهی!
رشته ی افکارم پاره شد. با صدای آهسته ای گفتم: باشه
سرعت دستم را بیشتر کردم. اما بعد مجبور شدم با دست چپم دست راستم را به حرکت در بیاورم. گاهی این طوری می شد. وقتی دست راستم سرعت می گرفت ناگهان احساس می کردم دستم از مفصلش جدا شده و بعد درد به اش هجوم می آورد. و بعد، سرعت بی سرعت. حتی کندتر از قبل نقاشی را ادامه دادم. نقاشی دیگر داشت تمام می شد و شادی کشیدن یک چهره ی کامل در قلبم به جریان افتاد. کار را با چند سایه ی کوچک در شال به پایان رساندم و به سیاوش و دخترخاله اش نشان دادم. معلوم بود خوششان آمده مخصوصا که دخترخاله ی سیاوش، شادی اصرار کرد طرح اصلی را به او بدهم. قول دادم وقتی اسکنش را گرفتم اصلش را به او بدهم. بعد، رفتند. من هم مدادهای طراحی را درون جامدادی ام ریختم و شادمانه به صدای جرینگ برخوردشان با هم گوش دادم. کیفم را بر شانه انداختم و بلند شدم. ناگهان فریاد کشیدم: آآآآخ!
پاهایم خواب رفته بودند.ایستادن واقعا سخت بود. برای همین دوباره روی صندلی افتادم و با بد خلقی به اطراف نگاه کردم و دستم را آهسته روی پایم فشار دادم. زیاد مهم نبود که زود برسم یا دیر اما دیگر نمی خواستم بیکار بمانم و به صدای پرنده ها گوش کنم. به محض ین که توانستم حرکت کنم، مثل لنگ ها به راه افتادم. بعد از چند قدم توانستم عادی راه بروم. دینا را به یاد آوردم که یک روزی همین طوری راه می رفت.
باید خیلی قوی بوده باشد که توانسته پای شکسته را تحمل کند و از ابتش هیچ وقت غرولند نکند.
به سمت خیابان حرکت کردم و وقتی درست رو به رویم، یک ماشین به دیگری برخورد کرد با حیرت نگاه کردم. ماشین پشتی، یک سمند، آن قدر محکم به پیکان روبه رویش برخورد کرده بود که شک کردم راننده ی جلویی زنده مانده اشد. عجب تر آن که قسمت از سمن را کاور پوشانده بود! انگار تازه خرید شده باشد یا شاید هم دزدیده شده باشد. سرم را پایین آوردم تا سر راننده ی سمند را ببینم اما جای راننده خالی بود. به نظر نمی رسید کسی در صبح به آن زودی تصادف را دیده باشد. ستم را در کیفم فرو بردم و موبایل زمخت و نقره ای رنگم را بیرون کشیدم. پلیس را گرفتم. کسی با صدای مسن و سردی گوشی را برداشت. آدرس خیابان را دادم و گفتم ممکن است کسی مرده باشد. ان طور که سمن به پیکان برخورد کرده بود، بعید هم نبود! جلو رفتم تا شاید راننده ی پیکان را ببینم. صندلی او هم خالی بود. هیچ معلوم است این جا چه خبر است؟! سعی کردم با کنجکاوی ام مبارزه کنم اما بی فایده بود. به طرف ماشین ها رفتم و به دنبال چیزی روی صندلی ها گشتم اما مصمم بودم دست به چیزی نزنم. خصوصا که تمام صندلی ها را شیشه خرده ها پوشانده بودند. اما چیزی آن تو بود. یک چاقو با کنده کاری های جذاب و ظریفی که هنر خیلی زیادی می خواست. نوعی علامت بودند اما چیزی از آن ها سر در نیاوردم. بخشی از وجودم که میل به جمع کردن چیزها داشت می خواست چاقو را بردارم و به عنوان شی زینتی روی قفسه ی کتابخانه بگذارم. اما نه. ممکن بود چاقو به پلیس کمک کند راننده ها را پیدا کند. البته بعید می دانستم همچنین کاری از پلیس ساخته باشد. معمولا شم پلیسی پلیس های ایران به شدت ضعیف است. کمی فکر کردم و با تردید به چاقو خیره شدم. بعد تصمیمم را گرفتم. هیچ وقت نمی توانستم با میل به جمع کردنم مقابله کنم! دستم را جلو بردم و با احتیاط چاقو را از بین شیشه خرده ها بیرون کشیدم و همان طور که محکم در دسانم نگهش داشته بودم از ماشین دور شدم. پلیس نمی توانست حسش را هم بزند که کسی یک چاقوی بی صاحب را برداشته است و مطمئنا نمی فهمد آن فرد من بوده ام.
اما از این ایده هه خوشم اومده و به نظرم جالب از آب در میاد برای همین احتمال این که ادامش بدم هم می ره بالا. البته اگه بتونم درست بنویسمش. احتمالا لحن روایت داستان مشکل هست بنابراین هر چی به ذهنتون می رسه بگید.
نکته ی دیگه این که این متن ناقصه و به احتمال قوی اصلاح میشه. ممنون می شم نظرتون رو بدونم.
---
نگاه چشمان سیاهش را به همان جهتی که می خواستم برگرداند. چهره اش زیبا و ظریف بود. لب های برآمده و چشمان درشتش بر پوست سبزه اش خودنمایی می کردند. موهای سیاهش در نور عضرگاهی برق سفیدی داشتند. شال نارنجی رنگی انداخته بود. اگر من به جایش بودم هرگز رنگ به آن تندی را به عنوان شال استفاده سرم نمی انداختم چون پوستش سبزه است و نارنجی چهره اش را کم شکوه نشان می دهد. گونه هایش کاملا مناسب برای یک طراحی چهره بودند. و خدا را شکر، مژ هایش بلند بودند، این کارم را راحت تر می کرد. نمی دانید چقدر کشیدن مژه های کوتاه چهره را مصنوعی می کند. البته اگر استادم بخواهد، همان مژه های کوتاه و کم پشت را هم طبیعی می کشد، اما من نمی توانم. حداقل فعلا نه. کشیدن چهره تمرین می خواهد و این که کاملا با فرم صورت آشنایی داشته باشید تا بتوانید آن را یک چهره، نه یک کاغذ به شکل چهره نقاشی کنید.. همین حالا هم دارم حداکثر تلاشم را می کنم تا به این سطح برسم. مثلا همین خانمی که این جا با دوستش جلویم نشسته است، او دخترخاله ی دوستم، سیاوش است. هفته ی پیش چقدر تلفنی در مورد نبودن افرادی که مایل به بازی نقش مجسمه هستند غر زدم تا بالاخره سیاوش پیشنهاد هایش را یکی یکی بیشتر کرد. این یکی، مدل سوم است. دومی و اولی هم از فامیل های سیاوش بودند، ماشاءالله سیاوش هر چه فامیل دارد دختراست!
از دلایلم برای التماس به دوستان این است که هیچ کدام از اعضای خانواده، نه مادرم و نه برادر و خواهرم، حاضر نیستند برای نیم ساعت یا حداکثر دو ساعت بی حرکت بمانند. و این که بعضی اوقات به خاطر کم حوصلگی پرتره را به کاریکاتور تبدیل می کنم در حالی که هدفم تمرین است نه کشیدن یک کاریکاتور غیرحرفه ای مسخره. به خاطر همین کاریکاتور ها هم خانواده ام رنجیده می شوند، البته مسئله ی مهمی نیست چون بعدش به کاریکاتور می خندیم. یادم است پارسال یک نقاشی از برادرم، شایان، کشیدم. شب بود و من فقط به خاطر اصرار بی حد و حصرم داشتم شایان را نقاشی می کردم. هنوز یک ربع نگذشته غرغرهایش شروع شدند. و وقتی کسی غرغر کند آرامش مرا هم به هم می زند. خصوصا که او با آن خواب آلودگی شدیدش که خاص خود اوست دردها و کارهای عقب مانده اش را هم به زبان می راند. دستم بی اختیار شروع به سریع نقاشی کردن کرد. با سریع طرح زدن هم نمی شود که سایه زد! همه ش خط خطی می شود. برای همین همان طور که شاهد خراب شدن نقاشی بودم، برای سرگرمی هم که شده، پیشانی اش را بزرگ تر از حد معمول کشیدم و چشمانش را چنان در وسعت عینکش گم کردم که بیشتر شبیه یک کاریکاتور شد. همان طور که به او نگاه می کردم، از تفاوت او و نقاشی در تعجب بودم. حتی یک ذره هم شباهت نداشتند! با خنده های گناهکارانه ام سعی کردم درستش کنم، می دانستم همین که به او مرخصی بدهم می خواهد نقاشی را ببیند. ما شاید بهتر بود می گذاشتم همان کریکاتور بماند. بله، فقط موهایش را کمی بیشتر شبیه اسکاج کردم و گفتم: تمام شد شایان.
او که تا حالا تاحدی به خواب رفته بود چشمان خسته اش را به هم زد و با صدی خواب آلوده ش گفت: بده ببینم.
همان طور که تخته شاسی را به اش می دادم با خنده ی کوتاهی کفتم: شباهت را می بینی؟ عین عین خودت است!
با کنجکاوی نگاهی به نقاشی انداخت و اخم کرد. احتمالا به آینه ی خانه مان شک کرده بود که او را آن قدر خوش چهره نشان داده بود. و بعد با همان اخمش نیم چه لبخندی زد و بعد خندید: تو باید حتما به یک کلاس کاریکاتور کشیدن بروی!
اما شاید بهتر باشد اول تو بروی به کلاس مدل شدن.
صورتش دوباره جدی شد. اصلا هنر او همین است که یک دفعه به میل خودش صورتش را جدی و مصمم کند:حقوق هم می دهند؟
حقوقش اینست که ببینی کسی می کشدت.
سر تکان داد و گفت: حیف! اگر می دادند مدل می شدم.
فردا صبح آن روز نقاشی را به مادرم نشان دادم. او آن قدر سرش شلوغ بود که فقط یک لحظه نگاهی به نقاشی انداخت بی آن که حتی بفهمد کاریکاتور است، در حالی که داشت برای صبحانه ام چای می ریخت گفت: به به! چقدر قشنگ شده! عین شایان است.
بی اختیار پوزخند زدم. واقعا عین شایان بود!
تازه متوجه شدم چقدر صورت دختر شبیه دینا، خواهرم است. همان پوست سبزه اما چهره ی سفت و جوان و همان بینی صاف و کوچک. شاید فقط من هستم که شباهت های این چنینی را می بینم. بقیه این طوری نیستند آن ها فقط شباهت های فاحش، مثل فرم صورت را می بینند و گاهی اوقات هم ابروان و چشم ها. به نظر می آمد مدل ظریف تر دینا باشد. دینا بلند قد بود و هیکل ورزشکاری داشت و چشمان پخته اش نشانگر تمرین های بی وقفه ی بسکتبال بودند. دینا تازه هفده سالش بود اما چندان به دنبال چیزهایی که معمولا دخترها در این سن دنبالش اند نمی گشت. ده سال از عمرش را بسکتبال بازی کرده بود اما درست برای مسابقات پارسال، پایش با یک تصادف احمقانه شکست. تصادف واقعا احمقانه بود. ماشین با سرعت خیلی کمی داشت از خیابان رد می شد و اصلا ممکن به نظر نمی آمد که به دینا برخورد کند. اما ناگهان سرعتش زیاد شد و وقتی دینا حواسش کاملا منعطف به من بود که با یک کیک و یک سیگار در دستم کنار دکه روزنامه فروشی ایستاده بودم ماشین به پاهایش برخورد کرد. او قدری دور تر از ماشین افتاد و راننده در رفت. به همین راحتی دینا را از دادن مسابقه و شاید گرفتن مدالی که خیلی آرزویش را داشت محروم کرد.
توضیح بیشتر در مورد عقاید یه دلقک، از دانشنومه آزاد:
این کتاب دربارهٔ دلقکی به نام شنیر است که همسرش ماری او را ترک کرده و به همین دلیل دچار افسردگی شده و مرضهای همیشگیاش، مالیخولیا و سردرد تشدید یافته. از این رو برای تسکین آلام خود به مشروب رو آوردهاست. به قول خودش «دلقکی که به مشروب روی بیاورد، زودتر از یک شیروانی ساز مست سقوط میکند». فقط دو چیز این دردها را تسکین میدهند. مشروب و ماری. مشروب یک تسکین موقتیست ولی ماری نه. ولی او رفته.
او بعد از افتضاحی که در یکی از نمایشهایش به وجود میآورد و پایش را مصدوم میکند، به بن محل زندگی اش (که کمتر از دو سه هفته در سال در آن جاست) باز میگردد. به این دلیل که او آدم ولخرجی است دیگر حتی یک پنی هم برایش نمانده. به همین دلیل دفترچه تلفنش را باز میکند و شروع به تماس با آشنایان میگیرد. در این میان بارها به گذشته میرود و خاطراتش را میگوید.
ماری همسر او یک کاتولیک بوده و در جوانی با هم فرار کردهاند و بدون اینکه با هم ازدواج کنند با هم رابطه داشتهاند. این امر ماری را عذاب میداده و بالاخره روزی از او فرار میکند.
هانس اشنیر دلقک، تنها به اتاق خود در بن ، پناه بردهاست و چند ساعت شکستهای زندگی عاطفی و حرفهایش را جمعبندی میکند تا بعد برود مانند گدایی بر پلههای ایستگاه راهآهن بنشیند و بازگشت ماری، زن محبوبش را که از دست دادهاست و هم امروز باید از سفر ماه عسل به رم بازگردد، انتظار بکشد (یا به هرحال چنین وانمود کند). کتاب تکگویی بلندی، ساخته از «ملاحظات» (یا عقاید) آدمی سرخورده و مایه گرفته از خاطرههای شخصی است که تنها چند مکالمه تلفنی و ملاقات کوتاه پدر آن را قطع میکند. هانس اشنیر، برخلاف اکثر شخصیتها در داستانهای کوتاهی که بول پس از جنگ نوشتهاست، در خانوادهای بورژوا به دنیا آمدهاست. استعدادش در کار معرکهگیری، از او (در دل جامعهای مرفه) انسانی مرتد ساختهاست. او به نسلی تعلق دارد که اگرچه جوانتر از آن بودند که در آخرین دستههای هیتلری نامنویسی کنند اما در میان شعارهای ناسیونال سوسیالیستی بزرگ شدهاند. جامعه نو مرفهی که بر ویرانهها بنا شدهاست، در چشم او به طور قطع مشکوک است؛ بدان لحاظ که دستاندرکاران آن، که همگی کمابیش بدناماند، امروزه به بهای کمی برای خود وجدان راحت خریداری میکنند: حتی مادر او رئیس «کمیتهای برای نزدیک ساختن نژادها» است. در حال و هوای بازسازی، کاتولیسیسم به اصطلاح «ترقیخواه» که در محاول بورژوایی بن خودنمایی میکند، در ریاکاری عمومی سهیم است. همه ترشرویی هانس اشنیر بر همین کاتولیسیسم متمرکز است؛ وانگهی انگیخته از دلایلی شخصی است: ماری که مدت شش سال همدم او بود، ترکش گفتهاست تا با یکی از همان «کاتولیکهای متجدد و سرشار از آینده»، که از دستاندرکاران جلو صحنهاست، ازدواج کند.
اشنیر مدعی است که رنگ و روغن «صادقانه» چهره معرکه گیر را در برابر ریاکاری اجتماعی قرار میدهد. اما، دهنکجی دلقک، که با طرز پاسخی زیباشناختی-اخلاقی شکل میگیرد، مضحک است. مؤخره عجیب و غریبی که طی آن هانس اشنیر ورشکستگی خود را با خوشرویی به نمایش درمیآورد، تصویری حاکی از تسلیم و رضا از هنرمند به دست میدهد. و آخرین کلام رمان میگوید که، با این حال، «به آوازخواندن ادامه داد». عقاید یک دلقک به حق رمان پایان عصر آدناوئر صدر اعظم آلمان است.
در مورد نویسنده از دانشنومه آزاد:
هاینریش بل ۲۱ دسامبر ۱۹۱۷ در شهر کلن به دنیا آمد. در بیست سالگی پس از اخذ دیپلم در یک کتابفروشی مشغول به کار شد اما سال بعد از آن همزمان با آغاز جنگ جهانی دوم به خدمت سربازی فراخوانده شد و تا سال ۱۹۴۵ را در جبهههای جنگ به سربرد. بیشتر دوران خدمت سربازی او در جبهههای شرق آلمان بود و در پایان جنگ هم به جبهه فرانسه اعزام شد که در آنجا برای چندین ماه به اسارت متفقین درآمد.
اودر سال ۱۹۴۲ با آن ماری سش ازدواج کرد که اولین فرزند آنها، به نام کرسیتف، در سال ۱۹۴۵ بر اثر بیماری از دنیا رفت. پس از جنگ به تحصیل در رشته زبان و ادبیات آلمانی پرداخت. در این زمان برای تأمین خرج تحصیل و زندگی در مغازه نجاری برادرش کار میکرد. در سال ۱۹۵۰ به عنوان مسئول سرشماری آپارتمانها و ساختمانها در اداره آمار مشغول به کار شد.
در سال ۱۹۴۷ اولین داستانهای خود را به چاپ رسانید و با چاپ داستان قطار به موقع رسید، در سال ۱۹۴۹، به شهرت رسید. و در سال ۱۹۵۱ با برنده شدن در جایزه ادبی گروه ۴۷ برای داستان گوسفند سیاه موفق به دریافت اولین جایزه ادبی خود شد. در ۱۹۵۶ به ایرلند سفر کرد تا سال بعد کتاب یادداشتهای روزانه ایرلند را به چاپ برساند.
در سال ۱۹۶۵ به حزب دموکرات مسیحی پیوست و در ۱۹۷۱ ریاست انجمن قلم آلمان را به عهده گرفت. او همچنین تا سال ۱۹۷۴ ریاست انجمن بین المللی قلم را پذیرفت. او در سال ۱۹۷۲ توانست به عنوان دومین آلمانی، بعد از توماس مان، جایزه ادبی نوبل را از آن خود کند.
هاینریش بل خروج خود و همسرش را از کلیسای کاتولیک، در سال ۱۹۷۶، اعلام کرد. او در ۱۶ ژوئیه ۱۹۸۵ از دنیا رفت و جسد او در نزدیکی زادگاهش به خاک سپرده شد.
آثار:
- قطار به موقع رسید (۱۹۴۹)
- گوسفندان سیاه (۱۹۵۱)
- آدم، کجا بودی؟ (۱۹۵۱)
- و حتی یک کلمه هم نگفت (۱۹۵۳)
- خانهای بیسرپرست (۱۹۵۴)
- نان سالهای جوانی (۱۹۵۵)
- یادداشتهای روزانه ایرلند (۱۹۵۷)
- بیلیارد در ساعت نه و نیم (۱۹۵۹)
- عقاید یک دلقک (۱۹۶۳)
- جدایی از گروه (۱۹۶۴)
- پایان مأموریت (۱۹۶۶)
- سیمای زنی در میان جمع (۱۹۷۱)
- آبروی بربادرفته خانم کاترینا بلوم (۱۹۷۴)
- شبکه امنیتی (۱۹۷۹)
- زنان در چشمانداز رودخانه (۱۹۸۵)
------------
الطاف بی نهایتتان را از من ندریغید!:
کدوم یک از شما، «بینایی»،« بارون درخت نشین» یا تعهد اهل قلم رو خوندید؟ اگه خوندید به نظرتون چطور بود؟« کی پیرمرد و دریا» و «دیوار» و «قصر»رو خونده؟ چطور بود؟ کلا از کتابای تقریبا معروف چندتایی بگید، لازم دارم.
دیگه هم این که، من خیلی عکس فانتزی و گوتیک و اینا تو کامپیوترم دارم، میشه یه گالری بزنم؟اگه آره چطوری؟
در ضمن، روش استفاده از utorrent رو اگه بلدید لطف کنید بنویسید.
تو تابستون شروع کردم به خوندن چند تا کتاب که الان از بین اونا فقط دوتاشونو تموم کردم. حالا کتاب دشمنان آنتوان چخوف، سابریل و چند تای دیگه ناتموم رو دستم مونده. اهمین دیشب هم عقاید یک دلقک رو تموم کردم که کتاب بزرگساله و اصلا فانتزی نیست و در مورد زندگی زناشویی یه دلقک با زنشه و اینا. این کتابه تو قفسه ی کتابخونه مون داشت خاک می خورد منم اون موقع از جوکر و دلقک اینا خیلی خوشم میومد البته الان هم باز خوشم میاد، بعد اومدم شروع کردم به خوندنش. کتاب در مورد زندگی یه دلقکه. یه دلقک خیلی ماهر آلمانی که تو جوونی دلقک میشه و غیر رسمی ازدواج می کنه. همسرش ماری تا سه سال باهاش می مونه اما بعد ترکش میکنه و هانس دلقک نمی تونسته بدون اون زندگی درست و سابی داشته باشه. به الکل روی میاره و به خاطر الکل، اجراهاش خراب میشن و بی پول میشه. بین همین اتفاقات خاطرات گذشته ش رو با ماری تعریف می کنه و زمان حال، زمانیه که هنوز بی پوله. اعتقادات جالبی هم داره. دلقکا باید خیلی جالب باشن، حیف که این جاها کمن. (مملکتو نیگا)چند تا بخش از داستان:
او لبخندی زد و گفت: «اگر کمی درباره ی موقعیت اجتماعی این دو نفر که نام بردید فکر کنید می بینید که قضاوت شما نسبت به آن ها مسخره و واه است، هریبرت از شخصیت های جهانی برجسته اندیشه ی کاتولیکی در آلمان و اسقف زومرویلد هم می توان گفت یک فرد مذهبی عالی مقام کاتولیک به شمار می رود.»
با عصبانیت گفتم:« و شما وجدان او هستید و خیلی خوب می دانید که من حق دارم.»
کینکل زیر مجسمه ی نامرغوب ماریا ایستاده بود و نفس نفس می زد، در همان حال رو به من کرد و گفت:« شم هنوز به شکل وحشتناک و حسادت براگیزی جوان هستید.»
او سکوت کرد و دوباره سیگار برگی به دهان گذاشت.
گفتم:« می دانم که وجدانتان سخت به تکاپو افتاده است. اگر تسوپفنر را بکشم بیشتر خوشتان می آید: چون او از شما دل خوشی نداردو افکار او برای شما بیش از اندازه راست گرایانه است، در حالی که زومرویلد برای شما در رم یک تکیه گاه خیلی خوب محسوب می شود_ رم همان جایی است که شما به شکلی غیرمنصفانه به عنوان یک فرد چپ گرا رسوای خاص و عام هستید، این البته نظر متواضعانه ی من است.»
«شنیر، بس است دیگر، دست از این حرف های بیهوده بردارید. شما اصلا حرف حسابتان چیست؟»
گفتم:« کاتولیک ها مرا عصبانی می کنند، چون آ ها انسان هایی غیر منصف هستند.»
با خنده از من پرسید:«و پروتستان ها؟»
«آن ها با وجدان مغشوش و تبعیت کورکورانه مرا مریض می کنند.»
در حالی که هنوز می خندید پرسید: «و کافر ها چطور؟»
«آن ها حوصله ام را سر می برند چون فقط درباره ی خدا صحبت می کنند.»
«اصلا بگویید ببینم، خود شما چه کسی هستید؟»
گفتم: «من فقط یک دلقک ساده هستم، و در حال حاضر توانایی هایم بیشتر از اعتبار و شهرتم به عنوان یک دلقک است. در ضمن، یک موجود کاتولیک وجود دارد که من به او به شدت نیاز دارم:ماری_اما شما او را از من گرفته اید»
***
گفت: «هر چه دلتان می خواهد بگویید به نظر می رسد حرف دلتان را می زنید.»
«جناب اسقف، دقیقا همین طور است که می گویید، هر آن چه می گویم عقیده ی قلبی من هم هست، چون قضیه به ماری مربوط می شود.»
گفت:
«شنیر سرانجام روزی فراخواهد رسید که شما متوجه رفتار ناروای خود نسبت به من می شوید چه در رابطه با این مسئله خاص و چه به طور کلی در رابطه با مسائل دیگر. »
صدایش تقریبا حالتی به خود گرفته بود که می خواهد هق هق بگیرد.ادامه داد:«و اما اشاره به رفتار مزورانه ام کردید و آن را شبیه کنیاک تقلبی دانستید. بهتر است بدانید انسان
های تشنه ای وجود دارند که کنیاک تقلبی را به رنج تشنگی و عطش ترجیح می دهند.»«اما در کتب مقدس شما حرف از آب زلال و پاک و روان ست_ چرا سعی نمی کنید در عوض کنیاک تقلبی خود از این آب به مردم بدهید؟»
با صدای لرزان گفت:«شاید، چون من_ در همان مقایسه ای که کردید باقی می مانم. چون من در انتهای زنجیر بلندی که آب را از چشمه بیرون می کشد ایستاده ام، شاید من حلقه ی صدم یا هزارم این زنجیر طولانی باشم و آبیکه به دست من می رسد دیگر تازه و زلال نیست...»
***
برادر هشت ساله ی من لئو نیز با آنان (حزب زیرزمینی نازی ها)همکاری می کرد. با او ازکنار زمین تنیس گذشتم و به سوی میدان مشق رفتم. هربرت کالیک چهارده ساله، مطرح کننده ی اصلی اصلاح یانکی های جهود، در حال تعریف داستان جوانی بود که در سن ده سالگی موفق به دریافت نشان صلیب آهنین درجه یک شده بود. هنگامکه یکی از این جوان ها پرسید که این قهرمان حماسی چه نام داشته است گفتم: «روح کوهستان.»
با این حرف من، رنگ از رخسار هربرت کالیک پرید و فریاد زد:« ای آشوب طلب کثیف!»
فرشته نگهبان با حرکت آرامی به زمین نشست. مسئول شده بود اعمال مرد خلافکاری را بنویسد که حالا داشت در جلوروی او دزدی می کرد. فرشته با نگاه دقیق خود او را زیر نظر گرفت. مرد داشت وسایل قیمتی خانه ای را برمی داشت. گویا خانواده ای که آن جا سکونت داشتند برای مدتی مسافرت رفته بودند و مرد فرصتی از این بهتر نیافته بود. فرشته با حسرت به مرد نگاه کرد. چقدر زنده بود، اگرچه گناهکار بود اما به اختیار خود کاری را انجام می داد. فرشته سعی کرد خود را از این فکرها منصرف کند: انسان ها نادانند، حتی وقتی چیزی رو می بینند هم باورش نمی کنند...
اما فکر این که مثل آن ها، انسان باشد رهایش نمی کرد. می خواست مثل آن ها زندگی کند، غذا بخورد، نیازمند باشد ، به میل خود سرپیچی و اطاعت، گناه یا عبادت کند.
مرد از آسوگی آهی کشید و از دری که قفلش را شکسته بود بیرون رفت. شب، با تاریکی و سکوتش او و فرشته را در بر گرفت. مرد قدم هایش را تند کرد تا به موتورش رسید و بعد گاز داد و رفت. فرشته نیز در حالی که به دود موتور نگاه می کرد ایستاد. گرمای دود و خنکای شب را حس نمی کرد. آهی کشید و با بال های باز شده ی غیرمادی اش به هوا پرواز کرد.
از بالا نگاهش را به مرد دوخت و در همین حال به خودش فکر کرد. از وقتی که به وجود آمده بود، مسئول یادداشت اعمال افراد مختلف شده بود. اولین فردی که مراقبش بود یک دختر نوجوان بود. زندگی او برای فرشته جذاب و جالب بود. همیشه با دیدن کارهای دختر فکر می کرد چقدر زندگی انسانی لذت بخش است. او مسئول ظبط اعمال زن بود تا این که او سی ساله شده و ازدواج کرده بود. زندگی خوبی را دارا بود. دو فرزند کوچک داشت و همسری که بهش افتخار می کرد. اما بعد، زن در یک تصادف از بین رفت و فرشته مسئول نوجوان شد که سل داشت. پسر بیچاره نمی توانست زندگی راحتی داشته باشد و این باعث شده بود فرشته، از زندگی انسانی متنفرشود. بعد از یک سال پسر از بیماری دیگری مرد. مرگش برای فرشته غمی به وجود نیاورد چرا که به مرگ آن طور که انسان ها فکر می کردند فکر نمی کرداین بار فرشته مسئول یادداشت اعمال همین مرد دزد شد. از بچگی مرد، فرشته با او بود. افکارش را با اعمالش می خواند و حتی درکش می کرد. مرد بعد از بیست و هفتسالگی بخاطر شکست هایی که در زندگی خورده بود، مثل نبود شغل و خانواده ی فقیرش، تن به دزدی داد. و کسی شد که حالا بود. او با تمام وجود می خواست به مرد کمک کند. اما نمی توانست. اجازه نداشت کاری بکند و شاید اگر هم می خواست نمی توانست. قبلا هیچ گاه ارتباط برقرار کردن با انسان ها را امتحان نکرده بود.
مرد در خیابان ها پیش می رفت و فرشته بر فراز او حرکت می کرد. بعد از چند دقیقه، موتور جلوی خانه ای ایستاد. مرد پیاده شد و با اموال دزدی داخل خانه رفت. همه در خواب عمیقی فرو رفته بودند پس مرد با خیال راحت، اموال را جایی در اتاقش گذاشت تا بعدا آن ها را بفروشد و پول نقد به دست بیاورد و بعد خوابید. فرشته در اتاق مرد نشست. غرق در افکارش بود؛ می خواست انسان شود.
با مصممی در افکارش به خدا فکر کرد. در ذهن، از او خواست او را انسان کند و البته باید برای گرفتن جواب صبر می کرد...
وقتی مرد از خواب بیدار شد فرشته مثل همیشه به دنبالش رفت روزی معمولی با کارهای معمولی به نظر می آمد. اما این بار برای فرشته عادی نبود؛ وقتی همراه مرد از خانه خارج می شد با فرشته ای مقرب و یک فرشته ی نگهبان جوان روبه رو شد. با حس کردن حضور او، فرشته ی مقرب، به فرشته ی محافظ نزدیک شد. با زبانی متفاوت از زبان کلمات گفت:« همان طور که خواسته بودی پروردگار می خواهد تو را انسان به انسان تبدیل کند.
فرشته ی نگهبان شادی را درونش حس کرد. این همان چیزی بود که او واقعا آرزویش را داشت. فرشته ی مقرب ادامه داد:«نمی دانم چرا می خواستی انسان باشی، اما برای انسان بودن به جایی خلوت برو و بعد دوباره از خدا بخواه انسان شوی.»
فرشته به محافظ گفت:«اما پس اعمال مرد چه می شود؟»
محافظ اطمینان داد:«فرشته ی جوان اعمالش را خواهد نوشت.»
فرشته ی مقرب با شادی به سمت اولین مکان مناسب پرواز کرد. اشتیاق را به وضوح در خود حس می کرد و مایل بود هر چه زودتر انسان شود.
طولی نکشید که از شهر خارج شد و در حومه ی آن، توقف کرد. این جا، خانه ها با فاصله ی بسیاری از هم ساخته شده بودند و به نظر جای مناسبی می آمد.
بار دیگر، در دل خواست که انسان شود. حس عجیبی او را در بر گرفت؛ دردی در وجودش دوید. سبکی پیشین ترکش کرده بود و سنگینی بسیاری را در خود حس می کرد؛ گویی در باتلاقی افتاده بود و گل، رهایش نمی کرد.
بعد از مدتی، حس های متفاوتی به او هجوم آورد. صدا ها را طور دیگری می شنید و چشمانش طور دیگری می دیدند، در قلبش حس ابرهای متراکمی داشت و در دستانش حس سنگینی بسیار. بال هایش ناپدید شدند و صاحب جسم گشت. با احساس های گوناگون گیج شد و با تعجب دریافت که انسان شده است. برای اولین بار نفس کشید و گرمای آفتاب را که بر پوستش می رقصید و نسیم ملایمی را که می وزید، حس کرد. درد را همراه با شادی و حیرت چشید.
از حنجره اش صدایی برخاست. صدایی گوشخراش که خود از آن جا خورد. کوبانده شدن چیزی را بر زمین حس کرد. انگار صدای قدم های یک انسان بود. زنی با چشمان گرد شده او را می نگریست و بعد، لبخندی زد و او را در دستانش بلند کرد. فرشته ی سابق به این فکر می کرد که چرا انسان آن قدر بزرگتر از اوست. در گرمای بدن زن آرام گرفت و در آن حس عجیبی که بعدا فهمید نامش خواب آلودگی است، دریافت مانند هر انسانی متولد شده است.
